X
تبلیغات
رایتل
ایران ناز

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

ایران ناز

صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها

تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

درباره ما

@description

تصویر روز


 

امکانات دیگر

تعداد بازدید ها: 26084

 

تقویم

آخرین مطالب

آرشیو

تبلیغات

پشتیبانی آنلاین



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

لوگو

لینک باکس های سایت ما
موضوع: | نویسنده: سینا

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با

 لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را

 فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى

ناخوانا نوشته بود:

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از

 پاى درآورد!



 
تبلیغات